|
ادبی دلنوشته ها
از امور فرهنگی به سمت در دانشگاه سرازیر می شوم. چادر را محکم می گیرم و عقایدم را سخت بقل می کنم. یکی از پسر های کلاس از کنارم می گذرد. چشم توی چشم! چون پسر است سلام نمی کنم راستش اصلا تو کلاس ما هیچ دختر و پسری به هم سلام نمی کند( به هر حال امام علی هم به زن های جوان سلام نمی کرده!-که گول نخورد۲-که گول نخورند۳-که گول نخوریم ۴-که به ما بگه سلام نکنین) خلاصه اخم می کنمو رویم را برمی گردانم... اصلا غلط کرده حمل بر بیادبی کند خود خدا به حق پنج تن حقم را خواهد داد! مطمئنم!!!
کمی پایین تر پسری که به قول خودمانی ها بسیجی می زند(لباس روی شلوار و شلوار پارچه ای و ته ریش و...) از کنار کانتینر های بسیج دارد می رود بالا من را که می بیند راهش را کج می کند و به سمتم می آید! اخمم را بیشتر توی مغزم فشار می دهم . می رسد کنارم. تند تر می روم مبادا با نامحرمی راه برم و خدایی نکرده استغفرلله با زیبایی ام که توی چادر پیچیده ام یا با ناز وعشوه ای که هرگز نیاموخته ام و به وسیله ی غرایز انسانی از راه به درش کنم و پسر معصوم مردم را به گناه بیندازم. اما انگار دست بردار نیست. بد نگاهم می کند. از ان نگاه های خریدارانه که آدم بدش می گیرد. ازم ساعت را می پرسد بدون آنکه سرم را بالا بگیرم صدایم را کلفت می کنم و می گویم ۵ نگاهی به دست بند سبزم می اندازد و می گوید : این یعنی چی؟ باز چروک پیشانی ام را بیشتر می کنم و جواب می دهم یک نماد است نماد میرحسین دوباره می گوید: راستشو بخواید من طرفدار احمدی نژادم... بقیه ی حرفش را نمی فهمم فقط به جلو ام نگاه می کنم که از در دانشگاه خارج شده ایم. می ترسم مبادا کسی من را با یک پسر نامحرم که هر کار می کنم از دستش خلاص شوم نمی شود ببیند و عصمت و پاکدامنی ام زیر سوال برود. یک چیزی بهش می گویم سرم را پایین می اندازم و مثل آدم هایی که فرار می کنند می دوم آن طرف خیابان... توی تاکسی به خودم می گویم دیدی پسر مردم را از راه به در کردی؟ حالا چه طور می خوای جلو خدا سر بلند کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا چند وقت پیش فکر می کردم اون کارایی که مذهب و مذهبیا می گن درسته و من حتی اگه اون مدلی نباشم کار اشتباهی می کنم و اونا کار درستو می کنن... شک دارم حالا! از ته ته وجودم... یک چیزی مثل چسب خیلی محکم که من رو به اعتقادات دینی(و البته غیر دینی) جامعه ام چسبانده بود و حتی مجال فکر به اینکه چیزی غیر از اون هم ممکنه وجود داشته باشه بهم نمی داد... شک دارم حالا اما به همه اش ! رسما به هیچ چیز باور ندارم! برایم مجالی برای رد کردن دارد همه چیز ... اگه واقعی باشه یک چیز خیلی قشنگی می گفت یک دوستی که خیلی امیدوار کننده است... یک چیزی راجع به ابعاد وجودی اینکه ما تنها توی بعدی می تونیم فکر کنیم که توش قرار داریم حالا اگه وجود داشته باشه راهی برای پیدا کردن یه بعد دیگه چقدر می تونه امیدوارتر باشه آدم برای اینکه عقل انسان اونقدرام که آدم فک می کنه ناقص نباشه... |