|
ادبی دلنوشته ها
این بار برای تو هم نمی نویسم این بار همه چیز در دست های خودم است!!!
خسته یودم... داغونه داغون! ساکت ساکت! فکر کن!!!! من و سکوت!!! و البته من و این همه تشویش!!! راستش برای خودم که خنده دار بود... منی که هر گز عاشق نبودم اینطور خودم رو فشار می دادم برای عشق اونی که اصلا عاشقی بلد نبود و اصلا شک دارم که عاشق بود! البته منم شاید توقعم از اون آدم زیاد بود... یادمه به هم ریخته بودم!همه ی اعتقاداتم از بین رفته بود!همه ی خنده هامو گریه هام عصبیو تصنعی! حتی یادم میوفته به وقتایی که یه هو به خودم میومدم و می دیم صورتم خیسه اما من که گریه نکرده بودم! حتی احساس غم هم نداشتم! مثل کسی که هیچ احساسی نداره! شده بودم مثل کسی که هیچ اعتقادی نداره! اصلا راستشو بگم به خدا اعتقادی نداره حتی اگه هست حتما موجود کثیفیه که گذاشته همه چیزم نابود بشه اصلا ازش متنفرم دلم می خواست می تونستم و می کشتمش و راستش تو خودم کشتمش! خودمو از دستای کثیفش آزاد کردم! خودمو از لجنی که دورم ریخته بود کشیدم بیرون! شاید اون آدم بگه خب! تو فقط لجنا رو نمی بینی اما من دلم می خواد حد اقل لجنایی که اونو خداش دورم ریختنو نبینم فکر کردنو که ازم گرفت مثل همیشه ای که به جام فکر می کرد و من برای اینکه مبادا احساس ضعف کنه فقط سکوت کردم! هنوزم که هنوزه گاهی به خودم میام و می بینم چند ساعته نشستم و زل زدم به دیوار اما هیچ فکری نکردم! اوایل برام جالب بود آخه باعث می شد به اونو عقایدش فکر نکنم اما بعدش بدجور افسرده ام کرد... دلم می خواست به هر جایی فرار کنم غیر از جایی که اون ممکنه باشه! هر جایی! اما فقط سکوت کردم تا اون هر چی دلش می خواد بهم بگه! بازم سکوت می کنم و این آخرین باری هست که حرفی ازش می زنم نه مثل یه مرده که بخوام فراموشش کنم بلکه مثل یه کسی که اصلا وجود نداشته! با اینکه داغون و نابودم کرد اما دارم سعی می کنم اون همه خاکستر رو کنار بزنم و خودمو دوباره بسازم نه اینکه فقط حرفشو بزنم چند روزیه شروع کردم و با این کار خواستم خودمو از هر چی مربوط به اونه خالی کنم! کسی که ادعا می کرد عاشقه اما من بیشتر از اون عاشقی کردم(این اصطلاحی بود که همیشه خودش به کار می برد) در حالی که اصلا عاشق نبودم وتنها یه فرصت داده بودم به یه آدم دیگه که با تمام وجود برای نابود کردن من ازش استفاده کرد! شاید نباید اینا رو می گفتم اما لازم بود بگم اینو و خیلی چیزای دیگه که ازش دریغ می کنم و هرگز نمی گم برام جالبه که هنوزم بعد این همه آزار از هیچ تلاشی برای کوبیدن هر چه بیشتر من دریغ نمی کنه! منو فراموش کن دوست عزیز! من خیلی وقته مردم و تویی هرگز وجود نداشته! |