|
ادبی دلنوشته ها
نمی خواستم به این زودی دوباره به روز کنم(لطفا پست قبل را بخوانید) اما روزهای سردیه!سرما از
تموم زاویه های بدن آدم می ریزه داخل. تو و لب هات فقط می لرزید... نه از سرما که انگار از درد داری به خودت می پیچی دردی که از کتک خوردن نیست... جاش سیاه نمی کنه... اما چشات سیاهه سیاه می شه و تو فقط می بافی و می بافی و می بافی و می بافی و... یهو اینجا یکی داد می زنه:عمو زنجیر باف؟ به خودم می گم من هیچ وقت قرار نبود عمو بشم اما حالا یک عموی خوبم که تا آخر عمرم فقط باید ببافم و ببافم و ببافم و ببافم و... هر چی جلوت می دارن روبر می داری و می بافی به هم!اما یادت می ره که باید یه جایی از همه چیز دست بکشی بلاخره چون دستای تو هم کثیف می شه و خواباتو هم سیاه سیاه کنه... آخه می دونی ! تنها چیزی که یه کم آرومت می کنه همون خواباته!اما یه مدتیه همه چیز به هم ریخته حتی تو خوابم نمی تونی چشاتو باز کنی! خوب که فکر می کنی می بینی دیگه از هیچ کس حساب نمی بری تا میای به یه چیزی باور داشته باشی یه هو همه جا سیاه سیاه می شه... بعد دلم می گیره از سرما از سیاهی از... اصلا نه! راستشو بخوای می ترسی... و بازم مثل همیشه لجت می گیره! و اون وقتاست که دلت می خواد یه سوزن تیز برداری و زمین و زمانو بدوزی به هم. اون وقت بایه تیر دو نشون زدی اول اینکه دلت خنک شده و زمین و زمانو به هم دوختی و کلی سوراخ سوراخشون کردی با یه سوزن تیز و دوم اونکه می تونی از اون سوراخا فرای زمین و زمانو هم ببینی و از بند خیلی چیزا راحت بشی... حتی از این قالبای سفت سختی که خودت هم پذیرفتیش! فکرشو کن!!!!!!!!!! بعد از خودت می پرسی... یا نه! اصلا نمی پرسی!اصلا دلت از اون سوالایی می خواد که ماله ماله خودته! اما بازم لج می کنی و نمی پرسی چون فقط و فقط مال خودته!!!!!!!! نمی دونی چرا یهو این ترانه میاد تو ذهنت و دلت می خواد بلند بلند بخونیش: بارون بارونه بارووونه... اما صدات وسطای راه خفه می شه... دلت می خواد لا اقل بارون بیاد اما آسمونم خفه ی خفه است... از همه چیز حتی آدم بودنت دلزده می شی و باز دلت داد می خواد که چقدر احمق و ساده ای!!! احساس می کنی خیلی کوچیکی اما خیلی سنگین بعد خودتو شبیه یه تک سلولی می بینی سنگین ترین تک سلولی جهان! و یادت میوفته به کوتوله های سفیدی که یه قاشق از خاکشون از بزرگترین فیل ها هم سنگین تره!!! ... هه! بعد خودتو تو آینه نگاه می کنی و صداش می زنی: کوتوله ی سفید پاشو! هی با توام چرا اینجوری نیگام می کنی؟ مردشورتو ببرن با اون چشات که انگار هی بزرگتر می شه اونقدر که صورت کوچیکتو می گیره و حتی ازش می زنه بیرون(همیشه تو رنگ زدن نقاشی هات بی دقت بودی)و قرنیه ات هی کوچیک و کوچیک تر می شه و بعد فکر می کنی الانه که فرو بریزه! بریزه تو خلعی که نمی دونی چه جوریه... کجاست... اصلا اینا معنا داره؟... اما خلعه و آرومه ... چیزی نپرس فقط می دونی آرومه و وقتی به خودت نیگا می کنی هیچی جز دو تا چشم بزرگنمی نمی ینی که روبروی هم هستن و همو (یعنی منو) نیگا می کنن وقتی دقت می کنی می بینی تا حالا با خودت اینقدر رو راست نبودی... اما باز آروم قرارت توی همون چشما هم از بین می ره اما این بار یه فرق هست اونم اینه که دیگه نمی تونی داد بزنی... |