|
ادبی دلنوشته ها
سلام
من اصلا سیاسی نبودم... اما دوست داشتم سیاسی باشم!!! اما چند روزی است که شهر بد جور شلوغه اونقدر که از کله ی آدم می پره سیاسی بودن وقتی از جلوی دانشگاه رد می شم تا برم خونه انگار شهر مرده هاست البته از امروز صبح... و از دیشب که خاک دانشگاه دیگر مقدس نیست... خاک دانشگاه به پاهای یک عده ای به کثافت کشیده شده. این روزها از پلیس ها می ترسم... می ترسم وقتی از کنارش رد شده مثل تموم دانشجوهای دختر و پسر دیگه که چشمشون کور شده یا دست و پاشون شکسته یا هزار تا مشکل دیگه پیدا کردن بشم... می ترسم اون اسلحه ها ی سرد و غیر سردشونو ببرن بالا و به سمتم نشونه برن و... امروز وقتی از کنار گارد ویژه رد می شدم دلم می خواست داد بکشم چرااااا!!!!! اما خطرناک بود پس فقط ابروهامو تو هم کردمو دندونامو فشار دادم رو هم و با تمام تنفرم نگاهشون کردم... و دوباره یکی تو سرم داد زد که: وااااااااااااییییییییی!!!!! اما اونا انگار نه انگار می دونی داشتن راجع به چی حرف می زدن... یکیشون داشت پز می داد که من فلان اسلحه رو هم دارم و... تازه من با دل و جرئت بودم اخمی کردم یا گاهی که اعصابه می ریزه به هم یه چیزی می گم اما دارم به اون دختر و پسرایی فکر می کنم که وقتی از کنار این خدمتگذاران عزیز دل ملت رد می شن خودشونو مچاله می کنن مبادا دیده بشن(این است عزت ایرانی!!!!!) چند شبه که شبا خواب ندارم. شبا همش تو خواب یکی داره صدام می کنه که: بیا... کمک... وااااااااییییی... هر صدایی که می شنوم از دور انگار داره شعار می ده... می گه نصر من الله و فتح قریب مرگ بر این... به خودم می گم خوبه حالا تو تجمع ها نبودی وگرنه ... اما همون چند صحنه ای که دیدم برای تا آخر عمرم بس بود... اون پسری که بعد یه کتک مفصل از روش با موتور رد شدن یا اون دختری که یه عده مرد گنه ی ظاهرا ایرانی پریدن روش و زدنش به حال مرگ... من اصلا سیاسی نبودم... فقط می خواستم سیاسی باشم... اما حالا می بینم ما فقط یک مشت عروسکیم تو دست یه عده... حالا فقط احساس می کنم یه دانشجوی بدبختم که هر کار بخوان می تونن باهام بکنن!!!!!!!!!!!! و این چند روزه بد جوری یاد شعری از محمد رضا نیرو می افتم... من ضربه خورده ام شرفم درد می کند افتاده ام و شش طرفم درد می کند می دونی... دلم می خواد از دیشب بگم از تلفن های پر تشویش دوستام از خابگاه... از کماندو هایی که شهرمو و دانشگاهمو پر از ترس کردن... از کسایی که اسم خودشونو می ذارن مرد و حتی به بچه ی سه ساله ای تو خابگاه متاهلی نمی گذرن... از پسرا و دخترایی که دیشب تا صبح نخوابیدن... از بسیجی هایی که هر کار می کنم ازشون متنفر نشم نمی تونم... از بسیجی هایی که هم کلاسی ها و هم دانشگاهیای خوشونو می زنن... دخترای مردمو زیر دست و پاشون له می کنن... از بسیجی هایی که وسط دانشگاه به پیش نمازی دکتر پور یزدان پرست نماز می خونن و کنارشون چماق می ذارن... از جوونای غیرتمندی که تو هر لباسی چه بسیجی چه یگان ویژه چه پلیس من کوچیک ضعیف یه پشیز هم براشون نه احترام قائلم نه ذره ای آدم حسابشون می کنم... می دونم کخ خیلی ها دعوام می کنن از نوشتن اینا اما من ترسیده ام!!!!!!!!!! من از اینکه پامو تو دانشگاه بذارم می ترسم از اینکه مثل خیلی از بچه ها تو سلف یا محوطه ی دانشگاه یا خابگاه بهم حمله بشه به اسم اغتشاش گر به اسم ضد اسلام... من باز هم از دین ظاهر گرای این کشور و این آدما متنفرم!!! فهمیده ام که باید در جایی به جز اینجا و دین این ها دنبال حقیقت باشم و فهمیده ام که چقدر همه مان ساده لوح و احمقیم!!!!!!!!! |