|
ادبی دلنوشته ها
سلام...
خبر زیاده از همه جورش اما هنوز کنار نمی یام با این خیابونای تکراری که بازم باید توشون برم و برم و... هنوزم نمی دونم باید به کجا برسم... بازم شیرازمو خلاصه هستم...
و اما یه متن که قرار بود شعر بشه و الان نمی دونم دقیقا چیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! با خودم کنار نمی یام که بگم شعره همون متن شاید... اما به هیچ کس تقدیمش نمی کنم حتی خودم که نمی دونم منم یا تو...
*** من زبان توام. من... من... توام. تو منی... حرفم نیمه تمام می ماند.روی پرده ی اول بالا می آیم و تو نصفه نیمه تر پیدا می شوی. کاش کامل تر آفریده بودی ام! کامل تر آفریده بودمت! بودمت... بودی ام... و تازه مسئله می شود بودن یا نبودن!!!!!!!!!!! شاید هم هر دومان خیالیم که هی الکی قایم باشک بازی می کنیم ... هی شک می کنیم... و هیچ وقت پیدا نمی شویم پرده ها را یکی یکی ورق می زنی. هی بیشتر می فهمم که من توام . تو منی... وسط پردهی پنجم که می رسم مکس می شوی. مپرم وسط صحنه! تمام... ـ: آدم که نمی تواند وسط پرده ی پنجم بمیرد؟!! کات! فصل بعد... از اول شروعت می کنم. پانچ می شوی به زبانم و درست لحظه ای که می خواهم بنویسمت اشتباهی تو می شوم.و تو منی! این بار پر از خواب از راه می رسی. فقط لالایی می خوانی: لا لا لا ...یی من خوابم می آید. چقدر خسته بوده ام لا لا لا...یی
و اما یه طرح کوچیک...
* نقطه ی محکم جهانم چهان را تکان بده!!!
|