تبليغاتX
پانتومیم

{در سایه روشن.شاید پس از معاشقه.پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سر هایشان را به هم تکیه داده اند.زن انگور می خورد.مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست.}

زن: بگو آ.

مرد: آ.

زن: مهربون تر، آ.

مرد: آ.

زن: آهسته تر، آ.

مرد: آ.

زن: من یه آی لطیف تر می خوام.

مرد: آ.

زن: با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی برام می میری.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی بمون.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای بهم بگی لباسات را در آر.

مرد: آ.

مرد: ...

زن: یه بار دیگه.

مرد: ...

زن: بگو آ ،یه جوری انگار می خوای ازم بپرسی چرا دیر اومدی.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،مثل اینکه می خوای بهم بگی سلام.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،مثل اینکه می خوای بهم بگی خداحافظ.

مرد: آ.

زن: بگو آ ،مثل اینکه می خوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ.

زن: نه،این جوری نه.

مرد: آ.

زن: ببین اگه به حرفم گوش ندی،دیگه بازی نمی کنم.

مرد: آ...

زن: پس بگو آ ،یه جوری که انگارمیخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد: آ.

........

(برگرفته از کتاب داستان خرس های پاندا  از ماتئی ویسنی یک)


+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 15:16
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
از امور فرهنگی به سمت در دانشگاه سرازیر می شوم. چادر را محکم می گیرم و عقایدم را سخت بقل می کنم. یکی از پسر های کلاس از کنارم می گذرد. چشم توی چشم! چون پسر است سلام نمی کنم راستش اصلا تو کلاس ما هیچ دختر و پسری به هم سلام نمی کند( به هر حال امام علی هم به زن های جوان سلام نمی کرده!-که گول نخورد۲-که گول نخورند۳-که گول نخوریم ۴-که به ما بگه سلام نکنین) خلاصه اخم می کنمو رویم را برمی گردانم... اصلا غلط کرده حمل بر بیادبی کند خود خدا به حق پنج تن حقم را خواهد داد! مطمئنم!!!

کمی پایین تر پسری که به قول خودمانی ها بسیجی می زند(لباس روی شلوار و شلوار پارچه ای و ته ریش و...) از کنار کانتینر های بسیج دارد می رود بالا من را که می بیند راهش را کج می کند و به سمتم می آید! اخمم را بیشتر توی مغزم فشار می دهم . می رسد کنارم. تند تر می روم مبادا با نامحرمی راه برم و خدایی نکرده استغفرلله با زیبایی ام که توی چادر پیچیده ام یا با ناز وعشوه ای که هرگز نیاموخته ام و به وسیله ی غرایز انسانی از راه به درش کنم و پسر معصوم مردم را به گناه بیندازم.

اما انگار دست بردار نیست. بد نگاهم می کند. از ان نگاه های خریدارانه که آدم بدش می گیرد. ازم ساعت را می پرسد بدون آنکه سرم را بالا بگیرم صدایم را کلفت می کنم و می گویم ۵

نگاهی به دست بند سبزم می اندازد و می گوید : این یعنی چی؟ باز چروک پیشانی ام را بیشتر می کنم و جواب می دهم یک نماد است نماد میرحسین دوباره می گوید: راستشو بخواید من طرفدار احمدی نژادم...

بقیه ی حرفش را نمی فهمم فقط به جلو ام نگاه می کنم که از در دانشگاه خارج شده ایم. می ترسم مبادا کسی من را با یک پسر نامحرم که هر کار می کنم از دستش خلاص شوم نمی شود ببیند و عصمت و پاکدامنی ام زیر سوال برود.

یک چیزی بهش می گویم  سرم را پایین می اندازم و مثل آدم هایی که فرار می کنند می دوم آن طرف خیابان...

توی تاکسی به خودم می گویم دیدی پسر مردم را از راه به در کردی؟ حالا چه طور می خوای جلو خدا سر بلند کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تا چند وقت پیش فکر می کردم اون کارایی که مذهب و مذهبیا می گن درسته و من حتی اگه اون مدلی نباشم کار اشتباهی می کنم و اونا کار درستو می کنن...

شک دارم حالا! از ته ته وجودم... یک چیزی مثل  چسب خیلی محکم که من رو به اعتقادات دینی(و البته غیر دینی) جامعه ام چسبانده بود و حتی مجال فکر به اینکه چیزی غیر از اون هم ممکنه وجود داشته باشه بهم نمی داد...

شک دارم حالا اما به همه اش ! رسما به هیچ چیز باور ندارم! برایم مجالی برای رد کردن دارد همه چیز ...

اگه واقعی باشه یک چیز خیلی قشنگی می گفت یک دوستی که خیلی امیدوار کننده است...

یک چیزی راجع به ابعاد وجودی

اینکه ما تنها توی بعدی می تونیم فکر کنیم که توش قرار داریم حالا اگه وجود داشته باشه راهی برای پیدا کردن یه بعد دیگه چقدر می تونه امیدوارتر باشه آدم برای اینکه عقل انسان اونقدرام که آدم فک می کنه ناقص نباشه...


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 13:46
توسط لاله آئین مهر موضوع: |

 

فصل سوم

 

حقوق ملت

 

اصل نوزدهم :

مردم ايران از هر قوم و قبيله كه باشنداز حقوق مساوي برخوردارند و رنگ , نژاد, زبان و مانند اينها سبب امتياز نخواهد بود.

اصل بيستم :

همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند و از همه حقوق انساني , سياسي , اقتصادي , اجتماعي و فرهنگي با رعايت موازين اسلام برخوردارند.

اصل بيست و يكم :

دولت موظف است حقوق زن را در تمام جهات با رعايت موازين اسلامي تضمين نمايد و امور زير را انجام دهد:
‏1‏ - ايجاد زمينه هاي مساعد براي رشد شخصيت زن واحياي حقوق مادي و معنوي او.
‏2‏ - حمايت مادران , بالخصوص در دوران بارداري و حضانت فرزند, و حمايت از كودكان بي سرپرست .
‏3‏ - ايجاد دادگاه صالح براي حفظكيان و بقاي خانواده .
‏4‏ - ايجاد بيمه خاص بيوگان و زنان سالخورده و بي سرپرست .
‏5‏ - اعطاي قيمومت فرزندان به مادران شايسته در جهت غبطه آنها در صورت نبودن ولي شرعي .

اصل بيست و دوم :

حيثيت , جان , حقوق , مسكن و شغل اشخاص از تعرض مصون است مگر در مواردي كه قانون تجويز كند.

اصل بيست و سوم :

تفتيش عقايد ممنوع است و هيچ كس را نمي توان به صرف داشتن عقيده اي مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

اصل بيست و چهارم :

نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آنكه مخل به مباني اسلامي ياحقوق عمومي باشد.تفصيل آن را قانون معين مي كند.

اصل بيست و پنجم :

بازرسي و نرساندن نامه ها, ضبط و فاش كردن مكالمات تلفني , افشاي مخابرات تلگرافي و تلكس , سانسور, عدم مخابره و نرساندن آنها, استراق سمع و هر گونه تجسس ممنوع است مگر به حكم قانون .

اصل بيست و ششم :

احزاب , جمعيت ها, انجمن هاي سياسي و صنفي و انجمن هاي اسلامي يا اقليت هاي ديني شناخته شده آزادند, مشروط به اينكه اصول استقلال , آزادي , وحدت ملي , موازين اسلامي و اساس جمهوري اسلامي را نقض نكنند. هيچ كس را نمي توان از شركت در آنها منع كرد يابه شركت در يكي از آنها مجبور ساخت .

اصل بيست و هفتم :

تشكيل اجتماعات و راه پيمايي ها,بدون حمل سلاح , به شرط آنكه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است .

اصل بيست و هشتم :

هر كس حق دارد شغلي راكه بدان مايل است و مخالف اسلام و مصالح عمومي و حقوق ديگران نيست برگزيند. دولت موظف است با رعايت نياز جامعه به مشاغل گوناگون براي همه افراد امكان اشتغال به كار و شرايط مساوي براي احراز مشاغل ايجاد نمايد.

اصل بيست و نهم :

برخورداري از تامين اجتماعي از نظر بازنشستگي , بيكاري , پيري , از كار افتادگي , بي سرپرستي , در راه ماندگي , حوادث و سوانح و نياز به خدمات بهداشتي و درماني و مراقبت هاي پزشكي به صورت بيمه و غيره حقي است همگاني .دولت مكلف است طبق قوانين از محل درآمدهاي عمومي و درآمدهاي حاصل از مشاركت مردم , خدمات و حمايت هاي مالي فوق را براي يك يك افراد كشور تامين كند.

اصل سي ام :

دولت موظف است وسائل آموزش وپرورش رايگان را براي همه ملت تا پايان دوره متوسطه فراهم سازدو وسائل تحصيلات عالي را تا سر حد خودكفائي كشور به طور رايگان گسترش دهد.

اصل سي و يكم :

داشتن مسكن متناسب با نياز, حق هر فرد و خانواده ايراني است .دولت موظف است با رعايت اولويت براي آنها كه نيازمندترند, بخصوص روستانشينان و كارگران زمينه اجراي اين اصل را فراهم كند.

اصل سي و دوم :

هيچ كس را نمي توان دستگير كرد مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين مي كند.در صورت بازداشت , موضوع اتهام بايد با ذكر دلايل بلافاصله كتبا به متهم ابلاغ و تفهيم شود و حداكثر ظرف مدت بيست و چهار ساعت پرونده مقدماتي به مراجع صالحه قضائي ارسال و مقدمات محاكمه ,در اسرع وقت فراهم گردد.متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي شود.

اصل سي و سوم :

هيچ كس را نمي توان از محل اقامت خود تبعيد كرد يا از اقامت در محل مورد علاقه اش ممنوع يا به اقامت در محلي مجبور ساخت , مگر در مواردي كه قانون مقرر مي دارد

اصل سي و چهارم :

دادخواهي حق مسلم هر فرداست و هر كس ميتواند به منظور دادخواهي به دادگاه هاي صالح رجوع نمايد.همه افراد ملت حق دارند اين گونه دادگاه ها را در دسترس داشته باشندو هيچ كس را نمي توان از دادگاهي كه به موجب قانون حق مراجعه به آن را دارد منع كرد.

اصل سي و پنجم :

در همه دادگاه ها, طرفين دعوي حق دارند براي خود وكيل انتخاب نمايند و اگر توانايي انتخاب وكيل را نداشته باشند بايد براي آنها امكانات تعيين وكيل فراهم گردد.

اصل سي و ششم :

حكم به مجازات و اجراي آن بايدتنها از طريق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.

اصل سي و هفتم :

اصل , برائت است و هيچ كس از نظرقانون مجرم شناخته نمي شود, مگر اينكه جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد.

اصل سي و هشتم :

هر گونه شكنجه براي گرفتن اقرار و ياكسب اطلاع ممنوع است , اجبار شخص به شهادت , اقراريا سوگند مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندي فاقد ارزش و اعتبار است متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي شود

اصل سي و نهم :

هتك حرمت و حيثيت كسي كه به حكم قانون دستگير, بازداشت , زنداني يا تبعيد شده به هر صورت كه باشد ممنوع و موجب مجازات است

اصل چهلم :

هيچ كس نمي تواند اعمال حق خويش را وسيله اضراربه غير يا تجاوز به منافع عمومي قرار دهد

اصل چهل و يكم :

تابعيت كشور ايران حق مسلم هرفرد ايراني است و دولت نمي تواند از هيچ ايراني سلب تابعيت كند, مگر به درخواست خود او يا در صورتي كه به تابعيت كشور ديگري در آيد

اصل چهل و دوم :

اتباع خارجه مي توانند در حدود قوانين به تابعيت ايران درآيند و سلب تابعيت اين گونه اشخاص در صورتي ممكن است كه دولت ديگري تابعيت آنها را بپذيرد يا خود آنها درخواست كنند.

(قرمز کردن بعضی از موارد به معنی آن نیست که نسبت به بقیه بی اهمیت بوده ام)


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:41
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
این بار برای تو هم نمی نویسم این بار همه چیز در دست های خودم است!!!

خسته یودم... داغونه داغون! ساکت ساکت! فکر کن!!!! من و سکوت!!! و البته من و این همه تشویش!!!

راستش برای خودم که خنده دار بود... منی که هر گز عاشق نبودم اینطور خودم رو فشار می دادم برای عشق اونی که اصلا عاشقی بلد نبود و اصلا شک دارم که عاشق بود! البته منم شاید توقعم از اون آدم زیاد بود...

یادمه به هم ریخته بودم!همه ی اعتقاداتم از بین رفته بود!همه ی خنده هامو گریه هام عصبیو تصنعی! حتی یادم میوفته به وقتایی که یه هو به خودم میومدم و می دیم صورتم خیسه اما من که گریه نکرده بودم! حتی احساس غم هم نداشتم! مثل کسی که هیچ احساسی نداره! شده بودم مثل کسی که هیچ اعتقادی نداره! اصلا راستشو بگم به خدا اعتقادی نداره حتی اگه هست حتما موجود کثیفیه که گذاشته همه چیزم نابود بشه اصلا ازش متنفرم دلم می خواست می تونستم و می کشتمش و راستش تو خودم کشتمش! خودمو از دستای کثیفش آزاد کردم! خودمو از لجنی که دورم ریخته بود کشیدم بیرون! شاید اون آدم بگه خب! تو فقط لجنا رو نمی بینی اما من دلم می خواد حد اقل لجنایی که اونو خداش دورم ریختنو نبینم

فکر کردنو که ازم گرفت مثل همیشه ای که به جام فکر می کرد و من برای اینکه مبادا احساس ضعف کنه فقط سکوت کردم! هنوزم که هنوزه گاهی به خودم میام و می بینم چند ساعته نشستم و زل زدم به دیوار اما هیچ فکری نکردم! اوایل برام جالب بود آخه باعث می شد به اونو عقایدش فکر نکنم اما بعدش بدجور افسرده ام کرد...

دلم می خواست به هر جایی فرار کنم غیر از جایی که اون ممکنه باشه! هر جایی! اما فقط سکوت کردم تا اون هر چی دلش می خواد بهم بگه! بازم سکوت می کنم و این آخرین باری هست که حرفی ازش می زنم نه مثل یه مرده که بخوام فراموشش کنم بلکه مثل یه کسی که اصلا وجود نداشته!

با اینکه داغون و نابودم کرد اما دارم سعی می کنم اون همه خاکستر رو کنار بزنم و خودمو دوباره بسازم نه اینکه فقط حرفشو بزنم چند روزیه شروع کردم و با این کار خواستم خودمو از هر چی مربوط به اونه خالی کنم!

کسی که ادعا می کرد عاشقه اما من بیشتر از اون عاشقی کردم(این اصطلاحی بود که همیشه خودش به کار می برد) در حالی که اصلا عاشق نبودم وتنها یه فرصت داده بودم به یه آدم دیگه که با تمام وجود برای نابود کردن من ازش استفاده کرد!

شاید نباید اینا رو می گفتم اما لازم بود بگم اینو و خیلی چیزای دیگه که ازش دریغ می کنم و هرگز نمی گم

برام جالبه که هنوزم بعد این همه آزار از هیچ تلاشی برای کوبیدن هر چه بیشتر من دریغ نمی کنه!

منو فراموش کن دوست عزیز!

من خیلی وقته مردم و تویی هرگز وجود نداشته!


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:52
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
نمی خواستم به این زودی دوباره به روز کنم(لطفا پست قبل را بخوانید) اما روزهای سردیه!سرما از

تموم زاویه های بدن آدم می ریزه داخل. تو و لب هات فقط می لرزید... نه از سرما که انگار از درد داری به

خودت می پیچی دردی که از کتک خوردن نیست... جاش سیاه نمی کنه... اما چشات سیاهه سیاه می

شه و تو فقط می بافی و می بافی و می بافی و می بافی و...

یهو اینجا یکی داد می زنه:عمو زنجیر باف؟ به خودم می گم من هیچ وقت قرار نبود عمو بشم اما حالا

یک عموی خوبم که تا آخر عمرم فقط باید ببافم و ببافم و ببافم و ببافم و...

هر چی جلوت می دارن روبر می داری و می بافی به هم!اما یادت می ره که باید یه جایی از همه چیز

دست بکشی بلاخره چون دستای تو هم کثیف می شه و خواباتو هم سیاه سیاه کنه... آخه می دونی !

تنها چیزی که یه کم آرومت می کنه همون خواباته!اما یه مدتیه همه چیز به هم ریخته حتی تو خوابم

نمی تونی چشاتو باز کنی!

خوب که فکر می کنی می بینی دیگه از هیچ کس حساب نمی بری تا میای به یه چیزی باور داشته

باشی یه هو همه جا سیاه سیاه می شه...

بعد دلم می گیره از سرما از سیاهی از... اصلا نه! راستشو بخوای می ترسی... و بازم مثل همیشه

لجت می گیره! و اون وقتاست که دلت می خواد یه سوزن تیز برداری و زمین و زمانو بدوزی به هم. اون

وقت بایه تیر دو نشون زدی اول اینکه دلت خنک شده و زمین و زمانو به هم دوختی و کلی سوراخ

سوراخشون کردی با یه سوزن تیز و دوم اونکه می تونی از اون سوراخا فرای زمین و زمانو هم ببینی و از

بند خیلی چیزا راحت بشی... حتی از این قالبای سفت سختی که خودت هم پذیرفتیش!  فکرشو

کن!!!!!!!!!!

بعد از خودت می پرسی... یا نه! اصلا نمی پرسی!اصلا دلت از اون سوالایی می خواد که ماله ماله

خودته! اما بازم لج می کنی و نمی پرسی چون فقط و فقط مال خودته!!!!!!!!

نمی دونی چرا یهو این ترانه میاد تو ذهنت و دلت می خواد بلند بلند بخونیش: بارون بارونه بارووونه... اما

صدات وسطای راه خفه می شه... دلت می خواد لا اقل بارون بیاد اما آسمونم خفه ی خفه است...

از همه چیز حتی آدم بودنت دلزده می شی و باز دلت داد می خواد که چقدر احمق و ساده ای!!!

احساس می کنی خیلی کوچیکی اما خیلی سنگین بعد خودتو شبیه یه تک سلولی می بینی

سنگین ترین تک سلولی جهان! و یادت میوفته به کوتوله های سفیدی که یه قاشق از خاکشون از

بزرگترین فیل ها هم سنگین تره!!! ... هه! بعد خودتو تو آینه نگاه می کنی و صداش می زنی: کوتوله ی

سفید پاشو! هی با توام چرا اینجوری نیگام می کنی؟ مردشورتو ببرن با اون چشات که انگار هی بزرگتر

می شه اونقدر که صورت کوچیکتو می گیره و حتی ازش می زنه بیرون(همیشه تو رنگ زدن نقاشی هات

بی دقت بودی)و قرنیه ات هی کوچیک و کوچیک تر می شه و بعد فکر می کنی الانه که فرو بریزه! بریزه تو

خلعی که نمی دونی چه جوریه... کجاست... اصلا اینا معنا داره؟...

اما خلعه و آرومه ... چیزی نپرس فقط می دونی آرومه و وقتی به خودت نیگا می کنی هیچی جز دو تا

چشم بزرگنمی نمی ینی که روبروی هم هستن و همو (یعنی منو) نیگا می کنن

وقتی دقت می کنی می بینی تا حالا با خودت اینقدر رو راست نبودی...

اما باز آروم قرارت توی همون چشما هم از بین می ره اما این بار یه فرق هست اونم اینه که دیگه نمی

تونی داد بزنی...


+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:8
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام

من اصلا سیاسی نبودم...

اما دوست داشتم سیاسی باشم!!!

اما چند روزی است که شهر بد جور شلوغه اونقدر که از کله ی آدم می پره سیاسی بودن

وقتی از جلوی دانشگاه رد می شم تا برم خونه انگار شهر مرده هاست البته از امروز صبح...

و از دیشب که خاک دانشگاه دیگر مقدس نیست... خاک دانشگاه به پاهای یک عده ای به کثافت کشیده

شده. این روزها از پلیس ها می ترسم... می ترسم وقتی از کنارش رد شده مثل تموم دانشجوهای

دختر و پسر دیگه که چشمشون کور شده یا دست و پاشون شکسته یا هزار تا مشکل دیگه پیدا کردن

بشم... می ترسم اون اسلحه ها ی سرد و غیر سردشونو ببرن بالا و به سمتم نشونه برن و...

امروز وقتی از کنار گارد ویژه رد می شدم دلم می خواست داد بکشم چرااااا!!!!! اما خطرناک بود پس فقط

ابروهامو تو هم کردمو دندونامو فشار دادم رو هم و با تمام تنفرم نگاهشون کردم... و دوباره یکی تو سرم

داد زد که: وااااااااااااییییییییی!!!!! اما اونا انگار نه انگار می دونی داشتن راجع به چی حرف می زدن...

یکیشون داشت پز می داد که من فلان اسلحه رو هم دارم و...

تازه من با دل و جرئت بودم  اخمی کردم یا گاهی که اعصابه می ریزه به هم یه چیزی می گم اما دارم به

اون دختر و پسرایی فکر می کنم که وقتی از کنار این خدمتگذاران عزیز دل ملت رد می شن خودشونو

مچاله می کنن مبادا دیده بشن(این است عزت ایرانی!!!!!)

چند شبه که شبا خواب ندارم. شبا همش تو خواب یکی داره صدام می کنه که: بیا... کمک...

وااااااااییییی...

هر صدایی که می شنوم از دور انگار داره شعار می ده... می گه نصر من الله و فتح قریب مرگ بر این... به

خودم می گم خوبه حالا تو تجمع ها نبودی وگرنه ... اما همون چند صحنه ای که دیدم برای تا آخر عمرم

بس بود... اون پسری که بعد یه کتک مفصل از روش با موتور رد شدن یا اون دختری که یه عده مرد گنه ی

ظاهرا ایرانی پریدن روش و زدنش به حال مرگ...

من اصلا سیاسی نبودم... فقط می خواستم سیاسی باشم... اما حالا می بینم ما فقط یک مشت

عروسکیم تو دست یه عده...

حالا فقط احساس می کنم یه دانشجوی بدبختم که هر کار بخوان می تونن باهام بکنن!!!!!!!!!!!!

و این چند روزه بد جوری یاد شعری از محمد رضا نیرو می افتم...

من ضربه خورده ام شرفم درد می کند

افتاده ام و شش طرفم درد می کند

می دونی... دلم می خواد از دیشب بگم از تلفن های پر تشویش دوستام از خابگاه...

از کماندو هایی که شهرمو و دانشگاهمو پر از ترس کردن... از کسایی که اسم خودشونو می ذارن مرد و

حتی به بچه ی سه ساله ای تو خابگاه متاهلی نمی گذرن... از پسرا و دخترایی که دیشب تا صبح

نخوابیدن... از بسیجی هایی که هر کار می کنم ازشون متنفر نشم نمی تونم... از بسیجی هایی که

هم کلاسی ها و هم دانشگاهیای خوشونو می زنن...  دخترای مردمو زیر دست و پاشون له می کنن...

از بسیجی هایی که وسط دانشگاه به پیش نمازی دکتر پور یزدان پرست نماز می خونن و کنارشون

چماق می ذارن...

از جوونای غیرتمندی که تو هر لباسی چه بسیجی چه یگان ویژه چه پلیس من کوچیک ضعیف یه پشیز

هم براشون نه احترام قائلم نه ذره ای آدم حسابشون می کنم...

می دونم کخ خیلی ها دعوام می کنن از نوشتن اینا اما من ترسیده ام!!!!!!!!!!

من از اینکه پامو تو دانشگاه بذارم می ترسم

از اینکه مثل خیلی از بچه ها تو سلف یا محوطه ی دانشگاه یا خابگاه بهم حمله بشه به اسم اغتشاش

گر به اسم ضد اسلام...

من باز هم از دین ظاهر گرای این کشور و این آدما متنفرم!!!

فهمیده ام که باید در جایی به جز اینجا و دین این ها دنبال حقیقت باشم و فهمیده ام که چقدر همه مان

ساده لوح و احمقیم!!!!!!!!!


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:56
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
دیروز روز عجیبی بود! خیلی اتفاقی به مناظره  یک اصلاح طلب و یک اصول گرا رفتم و البته امیدوار بودم که چیزهای جدیدی یاد بگیرم و بفهمم!

و البته چیزهای زیادی برای فهمیدن بود...

دیروز بین دوستانم بین کسانی که روزی دست های هم را برای هدفی مشترک می فشردیم احساس بیگانگی و خیلی چیزهای دیگر کردم!

دیروز در آن جلسه دوستانم به من و عقیده ام گفتند:

خفه شو!

گمشو بیرون!

...

دیروز تنها بودم! میان تمام جمعیت با تعداد زیادی که زمانی بدجور با هم دوست بودیم به هم التماس دعاهای عجیب و پر معنا می گفتیم و حالا باید از آنها حرفهایی بشنوم که... تنها برای اینکه من اصلاح طلبم و آنها اصول گرا!!!!!!!!

تنها همین!!!!!!!!!

و حالا از خودم می پرسم چرا باید اینطور شان انسانی ام به وسیله ی دوستانی که دم از مذهب  می زنند و اینطور زیر سوالش می برند از بین برود؟!!

از خودم می پرسم چه بر سر ما آمده که اینطور شده ایم؟

من به دینم اعتقاد دارم! پیامبرم را دوست دارم !و به راهش ایمان!اما آیا راهش این بود؟این چه بلایی است که دامن گیر جوان های ما شده است؟ شاید بشود اسمش را یئس گذاشت!يئسي كه در همه مي بينم و حتي خودم نمي توانم از ان فرار كنم...

از خودم مي پرسم چرا حتي دين نمي تواند اخلاق را نجات دهد حتي دين نمي تواند مرا اميدوار كند؟!! متاسفانه اين روزها دينم سرپوشي شده براي بي اخلاقي!

شايد بايد قدري تامل كرد! شايد بايد به جاي تزريق تعصب به جوان امروز آگاهي داد شايد حتي بايد آگاهي را جور ديگري تعريف كرد...

نمي دانم تا كي بايد به جرم فكر كردن محكوم به شستشوي مغزي از سمت دوستان تعصب مداري باشيم كه دم از آزادي در اسلام مي زنند!!!

و من هر چقدر فكر مي كنم نمي فهمم چرا گير كرده ام ميانيك عده اي كه فحش مي دهند به چادر و ريشو تحجر و من و عده اي كه تقدس ميكنند و بد وبيراه ميگويند به بي عفتي و كفر وباز هم من! و من هر كار مي كنم از قيد و بند هيچ كدام آزاد نمي شوم! و نمي دانم تا كي بايد درگير اين ظواهر باشم!!!اصلا تا كي بايد اينطور درگير باشيم و از تفكر دور!

ديروز باز هم تعجب كردم از پاره شدن عكس ميرحسين موسوي اي كه به همان نظامي كه همه شان اعتقاد داشتند خدمت كرده بود!

البته نمي گذرم از حق و اينكه بچه هاي اصلاح طلب هم زيادي احساسي عمل مي كنند!

اما خيلي دلگيرم از آنهايي كه دوستشان دارم اما ديروز جوري شعار مي دادند كه انگار ما بر عليه اسلام و خدا و... ايم و آنها طرف حق و خدا...

اما من دوست توام!لطفا به تفكر من احترام بگذار!!!


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:59
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
این روزها عجیب معترضم به فرهنگ مردمم... و از اون بیشتر به سازمان ها و تشکل هایی که خیلی هاشون مسئول هدایت فرهنگن اما به جای کمک بدتر ضربه میزنن به جامعه و فرهنگ و ... این روزها بدجور اعصابم از دست جنابان آموزش و پرورش خورد شده!

ما مشکل داریم! بله مشکل! نه می خواهم سیاسی صحبت کنم نه هیچ چیز دیگه! شاید درد های کسی که یک روز قراره جامعه شناس بزرگی بشه()!

 نمی شه واقعیت رو انکار کرد! ما مشکل فرهنگی داریم مشکل اجتماعی و خیلی مشکلات بزرگ دیگه اما شاید مشکل اساسی فرهنگیه که نمی ذاره خودمونو و فرهنگمونو پیدا کنیم و بشناسیم!

این روزها از دوستانم که در حال تحقیق و پخش پرسش نامه ان چیزای عجیب و معمولی ای می شنوم!

متاسفانه ما در کشورمون همه کار می کنیم همه چیز می دونیم اما یواشکی!اصلا کار محدویت همینه که فرهنگ یواشکی می سازه!یک حریمی که در اون همه کار می کنیم اما کسی چیزی نمی گه و صدایش هم در نمی آد...

راستش کلا مردم نقد پذیری نیستیم! یه وقتایی کار ما جامعه شناسا می شه مثل کار همون کارد جراحیه که قراره زندگی جامعه رو نجات بده اما اگه جامعه نذاره چی می شه؟ مثل سرطان که اکه جراحی نشه کم کم آدم رو از بین می بره! درست مثل الان!

همینه که وقتی از روابط دختر و پسر می گیم از رپ و گروه شیطان پرستان می پرسیم از سمت جامعه و حتی مسئولان محترم برچسب رواج فساد می خوره روی پیشونیمون! و بهمون یادآوری می شه که این منطقه ی ممنوعه است!همون منطقه ی مشکوک یواشکی که انگار هیچ کس ازش خبر نداره! انگار یه چیز غریبه ان تو جامعه که کلی باید کل کل کنی برای یه پرسشنامه ی مسخره با یه آدمی که شک نکن اگه خودش دوست دختر یا دوست پسر نداشته باشه حتما خواهر  یا برادرش دارن!

شک نکن که اگه بخوای بری تو آموزش و پرورش تا اجازه بگیری تو مدارس مثلا یه سری پرسش نامه راجع به رپ پر کنی تنها اتفاقی که می یوفته اینه که همون منطقه ی ممنوعه رو یاد آور می شن!

این درده که حتی سازمانهای دولتی ما اینطور بی فکرانه در مورد واقعیت های جامعمون عمل می کنن!

نمی دونم تا کی این قانون های نانوشته ی جاری باید ادامه پیدا کنن؟

حالا تموم نظریه هایی رو که در مورد فرهنگ خوندم میارم جلو چشمم و از خودم می پرسم فرهنگ از کجا شکل می گیره؟ از کجا باید هدایت شه؟

 

راستی دوستان عزیز وبلاگ قدیمی ام پولک های سرگردان(http://polakaye-sargardan.blogfa.com/) با مطالبی بعد از نزدیک به دو سال به روز است!

...


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:28
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
                    

من شک دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                                  

                                      


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:25
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
...

 


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:23
توسط لاله آئین مهر موضوع: |