|
بهار امسال مثل تغزل می مونه. حتی خواب هاش یک حال عجیبی داره. مثل بچگی ها ست. از این بهار یک رخوت شادمانه ای دارم که انگار تا الان قدرش رو نمی دونستم. اولین باریه که اینقدر بهار رو دوست دارم. انگار که دوباره عاشق شده باشم! یک حس سبکی و سرخوشی عجیب دارم و البته حس شدید خواب آلودگی که در شیراز چندان عجیب نیست.چند خطی از این بهار باید می گفتم و از شکوفه های کوچولوی قرمزی که بالای سرم جوونه زده و ماجرای زیبای صدای در هم گنجشک هایی که صدای جوونه زدن شاخه هام رو شنیدن و دارن میان که روشون خونه بسازن. راستی چه درختی شکوفه های قرمز می ده؟
پارت یکم همیشه تغییر و جابه جایی برای من خوب بوده! و الان نیاز به یک تغییر بزرگ دارم! یک جابه جایی! شاید محیطم باید تغییر کنه. می دونی مشکل این محیط قدیمی چیه؟ اینکه تغییرات تو رو باور نمی کنه و تا اونجایی که می تونه در مقابلت مقاومت نشون می ده. اما در عوض هر جوری که بخوای به محیط جدید معرفی میشی! اما بازم اون قدیمیه پر از خاطراتته! پر از حرفایی که تو زدی حرفایی که شنیدی... اونوقته که وقتی بر میگردی تو محیط قبلیت همه چیز تبدیل میشه به نوستالژی هایی که تا ته وجودت می سوزه ازشون. اما من زیادی به این محیط وابسته ام و اگه دروغ نگم هنوز پای رفتن ندارم. تنها واکنشم به این نیاز فوری اینه که هر روز گوشه گیرتر شم. شایدلازمه! پارت دوم من آدمی هستم که دیر از آنچه خوشم بیاد،دل ببندم کنده می شم. مثل زنگ موبایلم که دلم نمی خواد عوض بشه یا وقتی لباسام خراب و پاره بشن کاملا آماده ام تا براشون عزا بگیرم و امون از وقتی که برم سر جعبه ی خاطرات گذشته... خاطره ها، جاهای قدیمی... پارت سوم حالا آرومی در گوش خودم می پرسم چطور میخوای بری؟ آروم جواب می دم کجا می تونم برم؟
گنجیشک بودم اولش که به دنیا اومدم! حتی مادرم می گه اون اوایل جای گریه جیک جیک می کردم. اونوقتا رو یادم نیس! نه چون بچه بودم ، چون گنجیشک بودم. اما یه چیزایی رو یادمه! مثلا اینکه خواهرم همیشه مثل گنجیشکای خاکستری قهوه ای باهام رفتار میکرد! حتی گاهی برام نامه می نوشت! می دونید که گنجیشکا بلد نیستن خوب آواز بخونن. اما جیک جیکای قشنگی دارن که وقتی زیاد میشن دیگه نمی تونی بگی کدومشون صداشون بلندتره! دلم تنگ شده گنجیشک باشم...
آمدم چیزی بنویسم دیدم زبانم قاصر است...
دیگه خیلی وقته جنگ سر حق و باطل نیست! سر قدرته! سر اینکه اگه موفق
بشم کسی رو خرد کنم قدرتمندتر شدم! امشب شب قدرت نمایی دیگران بود برای من! یادم
افتاد که کجا دارم زندگی میکنم! یادم افتاد که اینجا دنیاست! که حق از مو
باریکتره! یادم افتاد که یه آدم چقدر
باید بزرگ بشه که توی دنیای امروز قبل از خودش و قدرتمندتر شدنش (حتی توی ناخودآگاهش)
به حق و باطل فکر کنه! توبه کردم امشب!!!!!!!!!!!! توبه خدایا!!!!!!!!!! حالا توبه
میکنم که آن آدمی بوده ام که بهش ظلم شده! نه علی که قدرت داشت و حق و نا حق رو
اشتباه نگرفت! حالا توبه می کنم که تحقیر میشم به خاطر بی قدرتی ام نه وقتی که
قدرت دنیام رو دارم! خدایا!!!!!! قدرتت رو به رخ این هام بکش که ادعای قدرت دارند
و من اینقدر حقیرم پیش چشمشان! خدایا بهم صبر بده!!!!!!!!!! بهم صبر بده توی این
دنیای حق نشناس! خدایا توبه می کنم از نا حق!!!!!!!!!! خدایا صبر...
چقدر حرفهام را نگفته یادم رفته...
آنقدر یادم رفته که دیگر حتی توی دلم نیست. منبع این همه تمایلم به غم و غصه را پیدا کردم دیشب! یک غده ی چرکی بود درست زیر دلم که هیچ کارش نمیشد کرد، دهن اگر باز میکرد تمام روحم را میخورد... بهش گفتم بمان همان جا تا یک راهی برات پیدا کنم، گفتم همینقدر از روحم را که خورده ای نوش جانت! بقیه اش را بگذار برای خودم. خوبی روح اصلا همین است که اگر خوب آب و دانه بهش برسد یک بند انگشتش می شود دنیایی... حالا که دنیام را پیدا کرده ام مانده ام با این درد که که حتی بهش عادت کرده ام چه کار می شود کرد...
من درد بی دردی دارم،دنیا!!! درد بی دردی درد حماقت است! درد بی دردی یک چیزی است که فکر می کنی از توی شکمت بیرون می زند، از اعماق جایی هول و هوش قلبت،تقریبا جایی زیر آن سیاه رگ بزرگ که صدای دردناکی از آن می جهد. صدای ناله ها اما گم می شود توی هیاهوی درهم زندگی که هنوز جریان دارد. نمی خواهم از زندگی بگویم،می خواهم از هق هق سلول هام بگویم که از تمام رگ هام بیرون می زند! من جریان زنده ی این دردهام که تو هیچ نمی فهمی شان! درد بزرگتر اما آن است که خودم هم هیج نمی دانمش، یک چیزی در تمامم زار می زند و من هیچ نمی فهممش!
چه خوش گفت که درد بی دردی دوایش آتش است! خدایا!!! آتش بفرست! این تن طاقت این همه بی دردی ندارد! لعنتی! نجاتم بده از این دربدری!نجاتم بده... انقلاب کن و آتش بیفروز! این تن طاقت آرامش ندارد!
بچه تر که بودم وقتي حرف از آزادي بيان مي شد از خودم مي پرسيدم که آدم
بايد چی بگه که نمي تونه؟ اصلا آزادي بيان هيچ!مگر مي شه يه کسيو مجبور
کرد فکر نکنه يا جور ديگه اي فکر کنه؟ چه اتفاقی بايد بيوفته که جوامع ليبرال خارجي امروز و شبه
اسلام گراهاي بازم ليبرال داخلی بشن قبله ی آمال و آرزوهاي افراد! يکي چون
آزادي عقيده و انديشه مي خواد و اون یکی آزادي پوشش، از همه اش بدتر اما
اونیه که به اسم اسلام با جهل تمام ليبرال شده و خودش هم خبر نداره!
(بماند که از همین روش بی در و پیکر بهتر سراغ ندارم اما توجه کنید که به
اهداف اشاره می کنم!) آدم مي مونه چی درسته ؟ می ترسه که وقتي بندا رو پاره کرد،
يهو رها بشه و ببينه به هيچ چی بند نيس! ببينه چطور خداي آدم زير پاي اين
وريا و اون وريا -هر کدوم به طريقي- له مي شه!که انسانيت، شده مايه ي
اکراه و خرافات. يا بي بند و باري و بي اخلاقي همه چيزي باشه که باقي
مونده... حالا نگاه مي کنم به خداي پشت سرم که خداي من نيست! خدايي که
به هزار بند کشيده شده و هر بندش توی دستای يه سياستمدار و قدرتمند اين
دنيايي اسيره! خدايي که تنها، وسيله ي قدرت سازي شده. يه وقتايي خونش قدرت
مي سازه و گاهي بر کوس احيایش کوبیدن! من اما خداي خودمو مي خوام! خدايي که کالا نيس! خدايي که
قدرته و نه قدرت ساز! خدايي که مي شه آروم، گوشه اي نشست و توی گوشش زمزمه
کرد! همونی که آروم آروم تو گوشت زمزمه مي کند که "از رگ گردن بهت نزديک
ترم..."
صدات از ته وجودم می پیچه توی گلوم لعنتی دوست داشتنی! صدای عجیبی شبیه خرخر که قرار بود شادی باشه. از این کادر عجیب که نشسته ای بلند شو عزیزکم! بند شو و بیا گوشه ی جگرم بنشین! بنشین و برام شعر بخون! بیا! شاید توی این لحظه های آخر کمی بیشتر دوستت داشته باشم!شاید این صدای خرخر لعنتی کمی آرامم کنه... درد می کشم ! می فهمی درد چیه؟ درد نزاییدن دارم! درد کلماتی که دارند کلافه ام می کنند! حتی درد درد هایی که ندارمشون! حتی دردهایی که هنوز زاییده نشدن... می گفت آرام باش! آخر همش مرگه! مرگ رنج آخره! اما اگه دنیا آخرش نبود چی؟ می گن که نیس! می ترسم عزیزکم! می ترسم از این مرگی که پایان همه رنج هاست! پایان تو هست برای من! من برای تو! دلم برای تک تک سلولهات تنگه از همین حالا... اما کاش آخرش باشه این همه بودن از طاقت من خارجه... کجا فرار باید کنم از دست این عقیده ی مسخره ی همیشگی بودن که در جانم، تا ته ته جانم نفوذ کرده! چه طور فرار کنم از این خونی که توی رگ هام جریان داره! چطور ازت بگریزم! عزیزکم!
امروز خواب دیدم که تو را باردارم! می گن که خواب های ظهر راست نیس، که چرت و پرته... چرا دروغ، راستش حتی من هم زیاد باورت نداشتم وقتی که هی از خودم می پرسیدم چرا نمی فهممت! چرا اینقدر غریبه ای! چرا اینقدر حرف نگفته دارم باهات! من که این همه می خواستم با هم دو تایی تا وقتی هنوز یکی هستیم، تا وقتی هنوز با هم غذا می خوریم و با هم می خوابیم کلی کار کنیم با هم، یک کارهایی که هیچ مادر و فرزندی نکرده اند، یک حرف هایی که هیچ کس به فکرش هم نمی رسد که ما با هم بزنیم هرگز! وای که چه خوب زبان دلم را می دانی! وقتی خودم هم اینقدر صدای قلبم را نمی شناسم که تو می شناسی... چقدر دوست دارم که بیای یک روز و تو هم دنیا را تجربه کنی! دنیای کثیف و قشنگی که توش زندگی می کنم و دلم می خواهد فقط قشنگی هاش رو نبینی... وقتی وجودت رو توی وجودم حس کردم با ناباوری دیدم که چقدر لمست آسونه با تموم این ناباوری... اما یه هو خواستی به دنیا بیای و باز نفهمیدم که چرا تولدت را نمی فهمم... -هر کار می کنم نمی تونم نگم برات از دختر بچه ی شیش ساله ای که با پاهای
برهنه اش من رو یاده تو انداخت و... بگذار بقیه اش رو بعدا خصوصی برات
بگم... - مرسی عزیزکم! مرسی بابت همین چند ثانیه که از این جهنم فراری ام دادی...
|
About![]()
Archivesفروردین 1391بهمن 1390 دی 1390 آبان 1390 شهریور 1390 خرداد 1390 اسفند 1389 دی 1389 آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 دی 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
ذرت مکزیکی
رضا نیرو |