تبليغاتX
پانتومیم
نمی خواستم به این زودی دوباره به روز کنم(لطفا پست قبل را بخوانید) اما روزهای سردیه!سرما از

تموم زاویه های بدن آدم می ریزه داخل. تو و لب هات فقط می لرزید... نه از سرما که انگار از درد داری به

خودت می پیچی دردی که از کتک خوردن نیست... جاش سیاه نمی کنه... اما چشات سیاهه سیاه می

شه و تو فقط می بافی و می بافی و می بافی و می بافی و...

یهو اینجا یکی داد می زنه:عمو زنجیر باف؟ به خودم می گم من هیچ وقت قرار نبود عمو بشم اما حالا

یک عموی خوبم که تا آخر عمرم فقط باید ببافم و ببافم و ببافم و ببافم و...

هر چی جلوت می دارن روبر می داری و می بافی به هم!اما یادت می ره که باید یه جایی از همه چیز

دست بکشی بلاخره چون دستای تو هم کثیف می شه و خواباتو هم سیاه سیاه کنه... آخه می دونی !

تنها چیزی که یه کم آرومت می کنه همون خواباته!اما یه مدتیه همه چیز به هم ریخته حتی تو خوابم

نمی تونی چشاتو باز کنی!

خوب که فکر می کنی می بینی دیگه از هیچ کس حساب نمی بری تا میای به یه چیزی باور داشته

باشی یه هو همه جا سیاه سیاه می شه...

بعد دلم می گیره از سرما از سیاهی از... اصلا نه! راستشو بخوای می ترسی... و بازم مثل همیشه

لجت می گیره! و اون وقتاست که دلت می خواد یه سوزن تیز برداری و زمین و زمانو بدوزی به هم. اون

وقت بایه تیر دو نشون زدی اول اینکه دلت خنک شده و زمین و زمانو به هم دوختی و کلی سوراخ

سوراخشون کردی با یه سوزن تیز و دوم اونکه می تونی از اون سوراخا فرای زمین و زمانو هم ببینی و از

بند خیلی چیزا راحت بشی... حتی از این قالبای سفت سختی که خودت هم پذیرفتیش!  فکرشو

کن!!!!!!!!!!

بعد از خودت می پرسی... یا نه! اصلا نمی پرسی!اصلا دلت از اون سوالایی می خواد که ماله ماله

خودته! اما بازم لج می کنی و نمی پرسی چون فقط و فقط مال خودته!!!!!!!!

نمی دونی چرا یهو این ترانه میاد تو ذهنت و دلت می خواد بلند بلند بخونیش: بارون بارونه بارووونه... اما

صدات وسطای راه خفه می شه... دلت می خواد لا اقل بارون بیاد اما آسمونم خفه ی خفه است...

از همه چیز حتی آدم بودنت دلزده می شی و باز دلت داد می خواد که چقدر احمق و ساده ای!!!

احساس می کنی خیلی کوچیکی اما خیلی سنگین بعد خودتو شبیه یه تک سلولی می بینی

سنگین ترین تک سلولی جهان! و یادت میوفته به کوتوله های سفیدی که یه قاشق از خاکشون از

بزرگترین فیل ها هم سنگین تره!!! ... هه! بعد خودتو تو آینه نگاه می کنی و صداش می زنی: کوتوله ی

سفید پاشو! هی با توام چرا اینجوری نیگام می کنی؟ مردشورتو ببرن با اون چشات که انگار هی بزرگتر

می شه اونقدر که صورت کوچیکتو می گیره و حتی ازش می زنه بیرون(همیشه تو رنگ زدن نقاشی هات

بی دقت بودی)و قرنیه ات هی کوچیک و کوچیک تر می شه و بعد فکر می کنی الانه که فرو بریزه! بریزه تو

خلعی که نمی دونی چه جوریه... کجاست... اصلا اینا معنا داره؟...

اما خلعه و آرومه ... چیزی نپرس فقط می دونی آرومه و وقتی به خودت نیگا می کنی هیچی جز دو تا

چشم بزرگنمی نمی ینی که روبروی هم هستن و همو (یعنی منو) نیگا می کنن

وقتی دقت می کنی می بینی تا حالا با خودت اینقدر رو راست نبودی...

اما باز آروم قرارت توی همون چشما هم از بین می ره اما این بار یه فرق هست اونم اینه که دیگه نمی

تونی داد بزنی...


+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:8
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام

من اصلا سیاسی نبودم...

اما دوست داشتم سیاسی باشم!!!

اما چند روزی است که شهر بد جور شلوغه اونقدر که از کله ی آدم می پره سیاسی بودن

وقتی از جلوی دانشگاه رد می شم تا برم خونه انگار شهر مرده هاست البته از امروز صبح...

و از دیشب که خاک دانشگاه دیگر مقدس نیست... خاک دانشگاه به پاهای یک عده ای به کثافت کشیده

شده. این روزها از پلیس ها می ترسم... می ترسم وقتی از کنارش رد شده مثل تموم دانشجوهای

دختر و پسر دیگه که چشمشون کور شده یا دست و پاشون شکسته یا هزار تا مشکل دیگه پیدا کردن

بشم... می ترسم اون اسلحه ها ی سرد و غیر سردشونو ببرن بالا و به سمتم نشونه برن و...

امروز وقتی از کنار گارد ویژه رد می شدم دلم می خواست داد بکشم چرااااا!!!!! اما خطرناک بود پس فقط

ابروهامو تو هم کردمو دندونامو فشار دادم رو هم و با تمام تنفرم نگاهشون کردم... و دوباره یکی تو سرم

داد زد که: وااااااااااااییییییییی!!!!! اما اونا انگار نه انگار می دونی داشتن راجع به چی حرف می زدن...

یکیشون داشت پز می داد که من فلان اسلحه رو هم دارم و...

تازه من با دل و جرئت بودم  اخمی کردم یا گاهی که اعصابه می ریزه به هم یه چیزی می گم اما دارم به

اون دختر و پسرایی فکر می کنم که وقتی از کنار این خدمتگذاران عزیز دل ملت رد می شن خودشونو

مچاله می کنن مبادا دیده بشن(این است عزت ایرانی!!!!!)

چند شبه که شبا خواب ندارم. شبا همش تو خواب یکی داره صدام می کنه که: بیا... کمک...

وااااااااییییی...

هر صدایی که می شنوم از دور انگار داره شعار می ده... می گه نصر من الله و فتح قریب مرگ بر این... به

خودم می گم خوبه حالا تو تجمع ها نبودی وگرنه ... اما همون چند صحنه ای که دیدم برای تا آخر عمرم

بس بود... اون پسری که بعد یه کتک مفصل از روش با موتور رد شدن یا اون دختری که یه عده مرد گنه ی

ظاهرا ایرانی پریدن روش و زدنش به حال مرگ...

من اصلا سیاسی نبودم... فقط می خواستم سیاسی باشم... اما حالا می بینم ما فقط یک مشت

عروسکیم تو دست یه عده...

حالا فقط احساس می کنم یه دانشجوی بدبختم که هر کار بخوان می تونن باهام بکنن!!!!!!!!!!!!

و این چند روزه بد جوری یاد شعری از محمد رضا نیرو می افتم...

من ضربه خورده ام شرفم درد می کند

افتاده ام و شش طرفم درد می کند

می دونی... دلم می خواد از دیشب بگم از تلفن های پر تشویش دوستام از خابگاه...

از کماندو هایی که شهرمو و دانشگاهمو پر از ترس کردن... از کسایی که اسم خودشونو می ذارن مرد و

حتی به بچه ی سه ساله ای تو خابگاه متاهلی نمی گذرن... از پسرا و دخترایی که دیشب تا صبح

نخوابیدن... از بسیجی هایی که هر کار می کنم ازشون متنفر نشم نمی تونم... از بسیجی هایی که

هم کلاسی ها و هم دانشگاهیای خوشونو می زنن...  دخترای مردمو زیر دست و پاشون له می کنن...

از بسیجی هایی که وسط دانشگاه به پیش نمازی دکتر پور یزدان پرست نماز می خونن و کنارشون

چماق می ذارن...

از جوونای غیرتمندی که تو هر لباسی چه بسیجی چه یگان ویژه چه پلیس من کوچیک ضعیف یه پشیز

هم براشون نه احترام قائلم نه ذره ای آدم حسابشون می کنم...

می دونم کخ خیلی ها دعوام می کنن از نوشتن اینا اما من ترسیده ام!!!!!!!!!!

من از اینکه پامو تو دانشگاه بذارم می ترسم

از اینکه مثل خیلی از بچه ها تو سلف یا محوطه ی دانشگاه یا خابگاه بهم حمله بشه به اسم اغتشاش

گر به اسم ضد اسلام...

من باز هم از دین ظاهر گرای این کشور و این آدما متنفرم!!!

فهمیده ام که باید در جایی به جز اینجا و دین این ها دنبال حقیقت باشم و فهمیده ام که چقدر همه مان

ساده لوح و احمقیم!!!!!!!!!


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 21:56
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
دیروز روز عجیبی بود! خیلی اتفاقی به مناظره  یک اصلاح طلب و یک اصول گرا رفتم و البته امیدوار بودم که چیزهای جدیدی یاد بگیرم و بفهمم!

و البته چیزهای زیادی برای فهمیدن بود...

دیروز بین دوستانم بین کسانی که روزی دست های هم را برای هدفی مشترک می فشردیم احساس بیگانگی و خیلی چیزهای دیگر کردم!

دیروز در آن جلسه دوستانم به من و عقیده ام گفتند:

خفه شو!

گمشو بیرون!

...

دیروز تنها بودم! میان تمام جمعیت با تعداد زیادی که زمانی بدجور با هم دوست بودیم به هم التماس دعاهای عجیب و پر معنا می گفتیم و حالا باید از آنها حرفهایی بشنوم که... تنها برای اینکه من اصلاح طلبم و آنها اصول گرا!!!!!!!!

تنها همین!!!!!!!!!

و حالا از خودم می پرسم چرا باید اینطور شان انسانی ام به وسیله ی دوستانی که دم از مذهب  می زنند و اینطور زیر سوالش می برند از بین برود؟!!

از خودم می پرسم چه بر سر ما آمده که اینطور شده ایم؟

من به دینم اعتقاد دارم! پیامبرم را دوست دارم !و به راهش ایمان!اما آیا راهش این بود؟این چه بلایی است که دامن گیر جوان های ما شده است؟ شاید بشود اسمش را یئس گذاشت!يئسي كه در همه مي بينم و حتي خودم نمي توانم از ان فرار كنم...

از خودم مي پرسم چرا حتي دين نمي تواند اخلاق را نجات دهد حتي دين نمي تواند مرا اميدوار كند؟!! متاسفانه اين روزها دينم سرپوشي شده براي بي اخلاقي!

شايد بايد قدري تامل كرد! شايد بايد به جاي تزريق تعصب به جوان امروز آگاهي داد شايد حتي بايد آگاهي را جور ديگري تعريف كرد...

نمي دانم تا كي بايد به جرم فكر كردن محكوم به شستشوي مغزي از سمت دوستان تعصب مداري باشيم كه دم از آزادي در اسلام مي زنند!!!

و من هر چقدر فكر مي كنم نمي فهمم چرا گير كرده ام ميانيك عده اي كه فحش مي دهند به چادر و ريشو تحجر و من و عده اي كه تقدس ميكنند و بد وبيراه ميگويند به بي عفتي و كفر وباز هم من! و من هر كار مي كنم از قيد و بند هيچ كدام آزاد نمي شوم! و نمي دانم تا كي بايد درگير اين ظواهر باشم!!!اصلا تا كي بايد اينطور درگير باشيم و از تفكر دور!

ديروز باز هم تعجب كردم از پاره شدن عكس ميرحسين موسوي اي كه به همان نظامي كه همه شان اعتقاد داشتند خدمت كرده بود!

البته نمي گذرم از حق و اينكه بچه هاي اصلاح طلب هم زيادي احساسي عمل مي كنند!

اما خيلي دلگيرم از آنهايي كه دوستشان دارم اما ديروز جوري شعار مي دادند كه انگار ما بر عليه اسلام و خدا و... ايم و آنها طرف حق و خدا...

اما من دوست توام!لطفا به تفكر من احترام بگذار!!!


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:59
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
این روزها عجیب معترضم به فرهنگ مردمم... و از اون بیشتر به سازمان ها و تشکل هایی که خیلی هاشون مسئول هدایت فرهنگن اما به جای کمک بدتر ضربه میزنن به جامعه و فرهنگ و ... این روزها بدجور اعصابم از دست جنابان آموزش و پرورش خورد شده!

ما مشکل داریم! بله مشکل! نه می خواهم سیاسی صحبت کنم نه هیچ چیز دیگه! شاید درد های کسی که یک روز قراره جامعه شناس بزرگی بشه()!

 نمی شه واقعیت رو انکار کرد! ما مشکل فرهنگی داریم مشکل اجتماعی و خیلی مشکلات بزرگ دیگه اما شاید مشکل اساسی فرهنگیه که نمی ذاره خودمونو و فرهنگمونو پیدا کنیم و بشناسیم!

این روزها از دوستانم که در حال تحقیق و پخش پرسش نامه ان چیزای عجیب و معمولی ای می شنوم!

متاسفانه ما در کشورمون همه کار می کنیم همه چیز می دونیم اما یواشکی!اصلا کار محدویت همینه که فرهنگ یواشکی می سازه!یک حریمی که در اون همه کار می کنیم اما کسی چیزی نمی گه و صدایش هم در نمی آد...

راستش کلا مردم نقد پذیری نیستیم! یه وقتایی کار ما جامعه شناسا می شه مثل کار همون کارد جراحیه که قراره زندگی جامعه رو نجات بده اما اگه جامعه نذاره چی می شه؟ مثل سرطان که اکه جراحی نشه کم کم آدم رو از بین می بره! درست مثل الان!

همینه که وقتی از روابط دختر و پسر می گیم از رپ و گروه شیطان پرستان می پرسیم از سمت جامعه و حتی مسئولان محترم برچسب رواج فساد می خوره روی پیشونیمون! و بهمون یادآوری می شه که این منطقه ی ممنوعه است!همون منطقه ی مشکوک یواشکی که انگار هیچ کس ازش خبر نداره! انگار یه چیز غریبه ان تو جامعه که کلی باید کل کل کنی برای یه پرسشنامه ی مسخره با یه آدمی که شک نکن اگه خودش دوست دختر یا دوست پسر نداشته باشه حتما خواهر  یا برادرش دارن!

شک نکن که اگه بخوای بری تو آموزش و پرورش تا اجازه بگیری تو مدارس مثلا یه سری پرسش نامه راجع به رپ پر کنی تنها اتفاقی که می یوفته اینه که همون منطقه ی ممنوعه رو یاد آور می شن!

این درده که حتی سازمانهای دولتی ما اینطور بی فکرانه در مورد واقعیت های جامعمون عمل می کنن!

نمی دونم تا کی این قانون های نانوشته ی جاری باید ادامه پیدا کنن؟

حالا تموم نظریه هایی رو که در مورد فرهنگ خوندم میارم جلو چشمم و از خودم می پرسم فرهنگ از کجا شکل می گیره؟ از کجا باید هدایت شه؟

 

راستی دوستان عزیز وبلاگ قدیمی ام پولک های سرگردان(http://polakaye-sargardan.blogfa.com/) با مطالبی بعد از نزدیک به دو سال به روز است!

...


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:28
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
                    

من شک دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                                  

                                      


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:25
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
...

 


+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:23
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام...

 

خبر زیاده از همه جورش

اما هنوز کنار نمی یام با این خیابونای تکراری که بازم باید توشون برم و برم و...

هنوزم نمی دونم باید به کجا برسم...

بازم شیرازمو

 خلاصه هستم...

 

و اما یه متن که قرار بود شعر بشه و الان نمی دونم دقیقا چیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با خودم کنار نمی یام که بگم شعره

همون متن شاید...

اما به هیچ کس تقدیمش نمی کنم

حتی خودم که نمی دونم منم یا تو...

 

 

 ***

من زبان توام. من...

من... توام. تو منی...

حرفم نیمه تمام می ماند.روی پرده ی اول بالا می آیم و تو نصفه نیمه تر پیدا

می شوی.

کاش کامل تر آفریده بودی ام! کامل تر آفریده بودمت! بودمت... بودی ام...

و تازه مسئله می شود بودن یا نبودن!!!!!!!!!!!

شاید هم هر دومان خیالیم که هی الکی قایم باشک بازی می کنیم ...

هی شک می کنیم...

و هیچ وقت پیدا نمی شویم

پرده ها را یکی یکی ورق می زنی. هی بیشتر می فهمم که من توام . تو منی...

وسط پردهی پنجم که می رسم مکس می شوی. مپرم وسط صحنه!

تمام...

ـ: آدم که نمی تواند وسط پرده ی پنجم بمیرد؟!!

کات!

فصل بعد...

از اول شروعت می کنم. پانچ می شوی به زبانم و درست لحظه ای که می خواهم

بنویسمت اشتباهی تو می شوم.و تو منی!

این بار پر از خواب از راه می رسی.

فقط لالایی می خوانی:  لا لا لا ...یی

من خوابم می آید. چقدر خسته بوده ام

لا لا لا...یی

 

 

و اما یه طرح کوچیک...

 

*

نقطه ی محکم جهانم

چهان را تکان بده!!!

 


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 19:5
توسط لاله آئین مهر موضوع: |

 

اختتامیه جشنواره یار دبستانی  من به تعویق افتاد

دبیر خانه جشنواره دانش آموزی یار دبستانی من ضمن عرض پوزش به اطلاع تمامی دانش اموزان شاعر میرساند ٬ به علت تغییر ناگهانی ( و بی دلیل) زمان برگزاری جشنواره ی شعر آموزش و پرورش  ( زمان برگزاری این جشنواره از ۱۱ مرداد به یکم تا نهم شهریور ماه تغییر یافت!!!!) به تعویق افتاد. ( جالب توجه است این تغییر ناگهانی موجب به هم ریختن برنامه ی چند جشنواره ی دیگر هم شده است)

 

 

با توجه به این که در ایام ماه مبارک رمضان برگزاری اختتامیه میسر نمی باشد و با توجه به وضعیت دانش آموزان در اوایل مهر برآن شدیم اختتامیه را در اوایل آبان ماه  ( زمان دقیق برگزاری متعاقبا اعلام خواهد شد) برگزار کنیم.  شرایط  برگزاری جشنواره به همان صورت قبل باقی خواهد ماند و تغییرات  انجام شده در متن خبر رسانی قبلی درج خواهد شد.

 

  

 توجه :

 

دوستان عزیز اسامی افراد شرکت کننده از امروز تا پایان مهلت ارسال آثار در تمامی روزهای زوج به صفحه ی وبلاگ اضافه خواهد شد .   اطلاعات برخی از دوستان  شرکت کننده ناقص بوده (جلو نامشان ذکر خواهد شد) و دبیر خانه تقاضا دارد موارد ذکر شده را از طریق کامنت همین وبلاگ به دست ما برسانند.

 

 

 

به نام خدا

انجمن آفرینش های ادبی ناژوان 

پژوهش سرای رازی (شیراز )برگزار می کند:

 

یار دبستانی من

 

 جشنواره سراسری شعر دانش آموزی

 

 

انجمن آفرینش های ادبی ناژوان ( زیر مجموعه ی پژوهش سرای دانش آموزی رازی )

قصد دارد اولین جشنواره ی شعر سراسری و صرفا دانش آموزی را برگزار کند.

اختتامیه ی جشنواره ی شعر یار دبستانی من در اوایل آبان ماه در شهر

شیراز برگزار خواهد شد. مسئولین جشنواره امیدوارند این حرکت شروعی برای

حمایت از حقوق دانش آموزان ایران در تمامی زمینه ها باشد.

 

 

 

شرایط و توضیحات:

۱. این جشنواره در سطح دانش آموزی برگزار خواهد شد و حضور تمامی

دانش آموزان (در تمامی سطوح) بلا مانع می باشد.( پشت کنکوری ها هم

دانش آموز محسوب می شوند)

 

 

۲. جشنواره با موضوع آزاد در دو بخش غزل(تمامی قالب های کلاسیک )و بخش آزاد(انواع شعر بدون وزن و نیمایی ...) برگزار خواهد شد. آخرین مهلت ارسال آثار ۳۱ شهریور  می باشد و با توجه به برگزاری حتمی اختتامیه در اوایل آبان  ماه مهلت ارسال آثار تمدید نخواهد شد.

 

 

۳. حداقل تعداد آثار ارسال شده ۳ عدد و حداکثر ۵ عدد میباشد

( دانش آموزانی که قصد دارند در هر دو بخش غزل و سپید شرکت

کنند باید از آثار خود در هر بخش ۳ اثر ارسال کنند)

 

 

۴. دریافت آثار از طریق اینترنت انجام خواهد شد . دانش آموزان

عزیز آثار خود را به صورت فایلattach (پیوست) شده به آدرس زیر

ارسال فرمایند:

yaaredabestani@ymail.com

( ارسال شماره تلفن همراه یا منزل و توضیح مشخصات فردی اعم از سن مقطع تحصیلی و

محل اقامت ضروری می باشد.)

- دقت فرمایید آثار ارسال شده نباید هیچ گونه غلط تایپی داشته باشد بدیهی است در صورت

وجود این اشتباهات آثار به همان صورت داوری می شود.

 

 

۵. آثار ۳۰ نفر از افراد برگزیده در اولین مجموعه شعر دانش آموزی

به چاپ خواهد رسید و از هر ۳۰ نفر برگزیده برای شرکت در مراسم

اختتامیه دعوت به عمل خواهد آمد و به ۱۰ نفر از برگزیدگان مذکور

تندیس جشنواره و جوایزی اعطا خواهد شد.

(هزینه ی رفت و آمد برگزیدگان جشنواره به عهده ی برگزار کنندگان جشنواره می باشد)

 

 

۶. در انتخاب داوران جشنواره علاوه بر آشنایی ایشان با شعر امروز و داشتن

پیشینه ی قوی ملاک برتر را جوان بودن آنها قرار داده ایم تا ارتباط بین

شرکت کنندگان و داوران نزدیک تر از بقیه ی جشنواره ها باشد

 

لیست نهایی داوران  و میهمانان برنامه در چند روز آتی اعلام خواهد شد

 

 

مسئولین جشنواره ضمن آرزوی موفقیت برای تمامی دانش آموزان عزیز

امیدوارند با حمایت تمامی هنرمندان آغاز گر راهی برای پیشبرد اهداف

متعالی تمامی دانش آموزان هنرمند باشند. 


+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:8
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام

راستش امروز از اون روزایی بود که یه هو دیوونه شدمو رفتم سراغ یاداشت هایی که گه گاه می نویسم نمی دونم واسه کی  شاید خودم...(اصلا چه اهمیتی داره)

می دونی یاد دردایی افتادم  که نباید رهاشون کنم یاد اون روزی افتادم  که چقدر گریه کردم واسه اینکه فکر کردم به خاطر جنسیتم به نصف آرزوهام نمی تونم برسم اما راستش چند ساعت بعدش به خودم کلی خندیدم و اتفاقا تصمیم گرفتم پیامبر زندگی خودم و خیلی های دیگه باشم

یاد اون روزی افتادم که مجبور کردم خودمو به کاری که دوست نداشتم و بعدش چقدر بد و بیراه گفتم به خودم (ولی به دل نگیرید بعدش خودمو بخشیدم)

یا بعضی وقتایی که چقدر فکر می کنی تو یه جمع هایی غریبه ای !چقدر با یه آدمایی فرق داری!چقدر دوری از دنیاشون !اما مثل همیشه به خاطر اینکه دوستشون داری  به زور لبخند می زنیو...

یادش بخیر چقدر گاهی اوقات افسرده می شدم ولی گاهی هم وسط اون دل گرفتنا راستشو به خودم می گفتم

مثل اون موقع  هایی که فکر می کردم پشت خنده های زورکی ام گم شدم  و بدم میومد از دروغی که هر روز صداش می کردم من یا جبری که دیگران رو هر روز مجبور می کرد صدام کنن تو...

اما الان یه جورایی ام دلم سکوت می خواد! فکر می خواد! شایدم شعر! می دونی گاهی از همه چیز بدم میاد اصلا یه طوریم می شه !اصلا... ولش کن...(گفتم که یه طوریم میشه!)

اینم برای خالی نبودن عریضه

 

*

تا سانسور های تو

                   

               وصله می شوم

 

با پوشه ای که لوله شد

                      

                           :

                        

                          همگی دست ها بالا!!!!!!!!!!!!

 

حالا سیاه و زرد و کبودم از خودم

 

از دست هایی که بالا نمی رود

 

از تفنگ هایی که

 

لوله هایشان

 

بالای دست هایت منگنه ... ها

                                 

                              خجالت می کشند

 

حالا فقط مانده

 

مرا از این دنیا پانچ کنی

 

           از این به بعد

              

                   همه جا را سکوت می کنم


+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:50
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
عزاداری ممنوع

راستش بعد از این همه ازادی های مختلفی که داریم و واقعا نمی دونیم چه طور به خاطرشون از مسئولان تشکر کنیم عزاداری هم ممنوع می شود!

و ما یک بار دیگر از مسئولان عزیز تشکر می کنیم که صدای این انفجار فاجعه بار رو اصلا در نیاوردن و به صورت کاملا مخفیانه قضیه رو بین خانواده شهدا و مجروحان حل و فصل کردن

در ضمن یه تشکر ویژه ی دیگه از صدا سیمای محترم فارس که بازم از سایر شبکه ها فعال تر بود و در کنار پخش اهنگ های شاد تلوزیونی و در کنار گل و بلبل یه چیزایی گفتو با بروبچزکمی در این باره گپ زدن

می دونید دلم می خواد نباشم و نبینم هیچ کس هیچ اعتراضی از هیچی نداره

یه تکونی به خودت بده جای خودتو تو این دنیا مشخص کن و از یه طرف دیگه جاتو تو کشوری که مثلا زندگی می کنی!بفهم حتی اگه مثل شهید های شنبه تیکه تیکه بشیهیچ کس حتی از جاش تکون نمی خوره و حتی ... تسلیتی نمی گه!!!!!!!!!!!!!!!!

هیچ کس نمی تونه بفهمه چقدر حسرت خوردم که این شنبه نرفتمو برای بار اخر با جوونای پاکی که رفتن خدا رو فریاد نزدم و صدای اخرین یا اباصالح گفتن ها و العفو گفتن هاشونو نشنیدم

به هر حال هر چیزی لیاقت می خواد!

لطفا لیاقت شرکت در تشییع جنازه ی شهدا رو از دست ندید

سه شنبه ساعت ۹ روبروی شاه چراغ به سمت دارالرحمه

درباره ی این موضوع این قدر حرف و اشک  دارم که اینجوری تموم نمیشه البته جاشم اینجا نیست

اما اگه خواستید واسه کسی دعایی کنید حتما بخواید شهید بشه اخه مرگ حقه!اما ما قراره چه طور بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

التماس می کنم به خودت بیا!!!!!!!!!!!!!!!!!

فردا شهدا منتظرت هستن

راستی یادم رفت بگم همه چیز مربوط به سیاسته ولی کاش می دونستن هیچی ارزش کشته شدن جونای ما رو نداره هیچ سیاستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:45
توسط لاله آئین مهر موضوع: |