X
تبلیغات
پانتومیم





















پانتومیم

ادبی دلنوشته ها

جمله ای از ارسطو هست که می گوید: نشان ذهن فرهیخته آن است که بتواند در اندیشه ای تامل کند و آن را بشنود بدون آن که بپذیردش.

من هرگز شنونده ی خیلی خوبی نبوده ام اما فکر می کنم که سعی ام را کرده ام و الان شنونده ی خیلی بهتری هستم، هر چند هیچ ادعایی ندارم. اما با ارسطو موافقم که شرط اول و لازم برای فرهیخته بودن همین شنونده ی خوبی بودن است. فکر می کنم انسان در یک جامعه ی توده ای و حتی به ظاهر غیر توده ای به طور کلی یک موجود تقریبا کر و بسیار پرگوست. انسانی خودمدار که بسیار از خود ، اعتقادات و داشته هایش می گوید و به هیچ وجه تاب و توان شنیدن کوچکترین حرف مخالف خود را ندارد. اسم این موجود انسان گون و قدری مجنون را می گذارم کرگو.

و چه جالب که در عصری که بیش از هر زمان دیگری سخن از گفتگو و راه حل های دموکراتیک می رود ، بیشتر از همیشه در  کوس جنگ و وحشی گری می دمند. و البته که از ماست که بر ماست! در دنیای ما کرگوها این دور از انتظار نیست که رهبران ما هم از خود مایند. شاید تنها لباس زیبایی دوخته ایم بر تن بی قواره ی این وحشی گری قرون وسطایی بدتر از لباس جدید پادشاه.

فکر می کنیم آدم های بهتری شده ایم اما در دنیامان پولدارها و بی پولها هر دو لجن مال اند. و اتفاقا همین دستگاه مالی و پولی تبدیل به یک دستگاه لجن سازی شده که کثافت هایش را به اسم تمدن و تکنولوژی هر روز به سر و رویمان می پاشد. بماند! می خواستم از دنیامان بگویم که فکر می کنیم بزرگتر شده و نمی بینیم که خودمان چقدر کوچک شده ایم.

از هر زاویه ای که به موضوع نگاه می کنم تنها راه حل (نمی گویم تمام مشکلاتمان)این است که در خودمان تغییری ایجاد کنیم. در دنیایی که تنها روزنه های کوچکی برای فرار از این کوتوله ی سفید که همان دنیای ماست وجود دارد، فرصت زیادی نداریم!

دنیای کوچک و بسیار بزرگمان زیر بار معضلات زیست محیطی ، اثرات هسته ای ، جنگ های شیمیایی، شیوه های نادرست زندگی ، شیوه های وحشیانه ی رفتار ، حکومت های استبدادی و شبه آزادانه، روابط نادرست فردی و هزاران هزار معضل دیگر دنیای امروز که خیابان همه شان به همین میدان گفتگو می رسد دارد له می شود. هر چند این برای ما آدم های کرگو سخت است اما از آنجا که چاره ی دیگری نداریم باید یک طوری در این میدان جمع شویم و شروع کنیم به شنیدن هم. شاید دنیامان را از این نابودی نجات دهیم. به هم کمک کنیم تا به خودمان کمک کرده باشیم. پس زنده باد مخالف من! که مخالف من دوست من برای درست کردن این خراب آباد است. شایدچیزی که در بعضی مناطق دنیا با وجود پرده های نمایش بسیار عظیم برای فریفتن مردم خیلی خوب عمل کرده یعنی ایجاد یک جامعه ی مدنی، گام اول برای این موضوع باشد. دریغا که این گفتگو بدون احساس نیاز به وجود نمی آید. زمان ایجاد این احساس کی خواهد بود و این دنیای خراب کجای فرو ریختن در خودش خواهد بود؟!!

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت21:24توسط لاله آئین مهر | |

کنکور دادم نقطه تمام شد نقطه دستم خشک شده نقطه دستم به نوشتن نمی رود نقطه اما هنوز هستم نقطه زنده ام نقطه.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت0:34توسط لاله آئین مهر | |

*کل وبلاگم رو اومدم حذف کنم امشب! از خودم ناامید شدم. از اینکه هنوز قضاوت می کنم راجع به آدم ها و چه دلم گرفته از امروز صبح که حالا شده دیروز. دلم می خواست کل وبلاگم ،کل گذشته ام و خیلی چیزهای دیگه رو حذف کنم. دارم قدم های جدید برمی دارم. یه زندگی خیلی خیلی جدید. زندگی با آدم های جدید. نه اینکه آدم های قدیمی برام دوست داشتنی نباشند اما یاد گذشته می اندازندم. وقتی بهشون می رسم یک جور عجیبی همان آدم قدیمی می شم . خیلی ترس دارم از این قدم های جدید اما می دونم که می تونم! این دختر کوچولوی عزیز نازی می خواد بزرگ شه! می دونم که دارم به خیلی چیزا پشت پا می زنم اما می خوام این قدم سختو بردارم. حتما قدمای بعدی برام آسون تر می شه.

*پست های گذشته رو پاک نمی کنم اما. بزار یادم بمونه. شاید یه روز لازم شد راه رفته رو برگردم.

*آدمی می شناختم که خیلی در موردش قضاوت کرده بودم با چیزهایی که از دیگران شنیده بودم. امشب خیلی اتفاقی فهمیدم که همه اش اشتباه بود و چه آدم دوست داشتنی  ای هم بود اتفاقا. منو ببخش اگه خوندیش. مهم نیس که بدونی همون آدمی یا نه. اما ببخش منو. من هنوز خیلی کوچیکم. امشب حس می کنم یه راسوام و واقعا دلم نمی خواد بگم که دقیقا کدوم راسو!

*دنبال یه زبون جدید می گردم که از یه در جدیدی حرف بزنم و هر کار می کنم پیداش نمی کنم این در لعنتی رو. شاید این قدم جدیدی که ازش گفتم کمکم کنه پیداش کنم.

*از زبان ایتالیایی به کلی دور افتادم و حسابی از خودم عصبانی ام. تقریبا هیچ کدوم از کارایی که می خواستم تو تابستون انجام بدم رو انجام ندادم. ولی نباید خودمو دعوا کنم. روحم نیاز به یه کم محبت داره. باید یه کم باهاش مهربون تر باشم.

*امشب خیلی نیاز داشتم با یکی حرف بزنم و کسی رو پیدا نکردم. توی تنهایی خودم بیشترشو حل کردم و موند همین چیزایی که ریختم تو دل این وبلاگ بیچاره. به جاست بعد این ۴ سال از پانتومیم عزیزم هم تشکر کنم. مرسی عزیزم! حرفهام تو تموم این مدت یه چیزی شبیه پانتومیم بود. چیزی شبیه نگفتن.

+نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت2:33توسط لاله آئین مهر | |

بهار امسال مثل تغزل می مونه. حتی خواب هاش یک حال عجیبی داره. مثل بچگی ها ست. از این بهار یک رخوت شادمانه ای دارم که انگار تا الان قدرش رو نمی دونستم. اولین باریه که اینقدر بهار رو دوست دارم. انگار که دوباره عاشق شده باشم! یک حس سبکی و سرخوشی عجیب دارم و البته حس شدید خواب آلودگی که در شیراز چندان عجیب نیست.چند خطی از این بهار باید می گفتم و از شکوفه های کوچولوی قرمزی که بالای سرم جوونه زده و ماجرای زیبای صدای در هم گنجشک هایی که صدای جوونه زدن شاخه هام رو شنیدن و دارن میان که روشون خونه بسازن. راستی چه درختی شکوفه های قرمز می ده؟

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت11:25توسط لاله آئین مهر | |

 

پارت یکم

همیشه تغییر و جابه جایی برای من خوب بوده! و الان نیاز به یک تغییر بزرگ دارم! یک جابه جایی! شاید محیطم باید تغییر کنه. می دونی مشکل این محیط قدیمی چیه؟ اینکه تغییرات تو رو باور نمی کنه و تا اونجایی که می تونه در مقابلت مقاومت نشون می ده. اما در عوض هر جوری که بخوای به محیط جدید معرفی میشی! اما بازم اون قدیمیه پر از خاطراتته! پر از حرفایی که تو زدی حرفایی که شنیدی... اونوقته که وقتی بر میگردی تو محیط قبلیت همه چیز تبدیل میشه به نوستالژی هایی که تا ته وجودت می سوزه ازشون. اما من زیادی به این محیط وابسته ام و اگه دروغ نگم هنوز پای رفتن ندارم. تنها واکنشم به این نیاز فوری اینه که هر روز گوشه گیرتر شم. شایدلازمه!

پارت دوم

من آدمی هستم که دیر از آنچه خوشم بیاد،دل ببندم کنده می شم. مثل زنگ موبایلم که دلم نمی خواد عوض بشه یا وقتی لباسام خراب و پاره بشن کاملا آماده ام تا براشون عزا بگیرم و امون از وقتی که برم سر جعبه ی خاطرات گذشته... خاطره ها، جاهای قدیمی...

پارت سوم

حالا آرومی در گوش خودم می پرسم چطور میخوای بری؟ آروم جواب می دم کجا می تونم برم؟

+نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت12:44توسط لاله آئین مهر | |

گنجیشک بودم اولش که به دنیا اومدم! حتی مادرم می گه اون اوایل جای گریه جیک جیک می کردم.  اونوقتا رو یادم نیس! نه چون بچه بودم ، چون گنجیشک بودم. اما یه چیزایی رو یادمه! مثلا اینکه خواهرم همیشه مثل گنجیشکای خاکستری قهوه ای باهام رفتار میکرد! حتی گاهی برام نامه می نوشت! می دونید که گنجیشکا بلد نیستن خوب آواز بخونن. اما جیک جیکای قشنگی دارن که وقتی زیاد میشن دیگه نمی تونی بگی کدومشون صداشون بلندتره! دلم تنگ شده گنجیشک باشم...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت20:38توسط لاله آئین مهر | |

آمدم چیزی بنویسم

دیدم زبانم قاصر است...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت11:28توسط لاله آئین مهر | |

دیگه خیلی وقته جنگ سر حق و باطل نیست! سر قدرته! سر اینکه اگه موفق بشم کسی رو خرد کنم قدرتمندتر شدم! امشب شب قدرت نمایی دیگران بود برای من! یادم افتاد که کجا دارم زندگی میکنم! یادم افتاد که اینجا دنیاست! که حق از مو باریکتره! یادم افتاد که  یه آدم چقدر باید بزرگ بشه که توی دنیای امروز قبل از خودش و قدرتمندتر شدنش (حتی توی ناخودآگاهش) به حق و باطل فکر کنه! توبه کردم امشب!!!!!!!!!!!! توبه خدایا!!!!!!!!!! حالا توبه میکنم که آن آدمی بوده ام که بهش ظلم شده! نه علی که قدرت داشت و حق و نا حق رو اشتباه نگرفت! حالا توبه می کنم که تحقیر میشم به خاطر بی قدرتی ام نه وقتی که قدرت دنیام رو دارم! خدایا!!!!!! قدرتت رو به رخ این هام بکش که ادعای قدرت دارند و من اینقدر حقیرم پیش چشمشان! خدایا بهم صبر بده!!!!!!!!!! بهم صبر بده توی این دنیای حق نشناس! خدایا توبه می کنم از نا حق!!!!!!!!!! خدایا صبر...

+نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت2:10توسط لاله آئین مهر | |

چقدر حرفهام را نگفته یادم رفته...

آنقدر یادم رفته که دیگر حتی توی دلم نیست. منبع این همه تمایلم به غم و غصه را پیدا کردم دیشب! یک غده ی چرکی بود درست زیر دلم که هیچ کارش نمیشد کرد، دهن اگر باز میکرد تمام روحم را میخورد...

بهش گفتم بمان همان جا تا یک راهی برات پیدا کنم، گفتم همینقدر از روحم را که خورده ای نوش جانت! بقیه اش را بگذار برای خودم. خوبی روح اصلا همین است که اگر خوب آب و دانه بهش برسد یک بند انگشتش می شود دنیایی... حالا که دنیام را پیدا کرده ام مانده ام با این درد که که حتی بهش عادت کرده ام چه کار می شود کرد...

+نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت9:42توسط لاله آئین مهر | |

من درد بی دردی دارم،دنیا!!! درد بی دردی درد حماقت است! درد بی دردی یک چیزی است که فکر می کنی از توی شکمت بیرون می زند، از اعماق جایی هول و هوش قلبت،تقریبا جایی زیر آن سیاه رگ بزرگ که صدای دردناکی از آن می جهد. صدای ناله ها اما گم می شود توی هیاهوی درهم زندگی که هنوز جریان دارد. نمی خواهم از زندگی بگویم،می خواهم از هق هق سلول هام بگویم که از تمام رگ هام بیرون می زند! من جریان زنده ی این دردهام که تو هیچ نمی فهمی شان! درد بزرگتر اما آن است که خودم هم هیج نمی دانمش، یک چیزی در تمامم زار می زند و من هیچ نمی فهممش!

چه خوش گفت که درد بی دردی دوایش آتش است! خدایا!!! آتش بفرست! این تن طاقت این همه بی دردی ندارد!

لعنتی! نجاتم بده از این دربدری!نجاتم بده... انقلاب کن و آتش بیفروز! این تن طاقت آرامش ندارد!

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت18:52توسط لاله آئین مهر | |